تبليغاتX
تـایـمـاز گـلـولـه یـخ

تـایـمـاز گـلـولـه یـخ

كي ميدونه قصه از كجا شروع ميشه

از جايي كه ميشه نوشت يا از جايي كه نبايد نوشت.

بحرحال ميگن خدايي هست كه دستا رو نااميد به سينه بر نميگردونه...خدايي كه مهربونه و از الف تا ي ميدونه و خوب هم ميدونه كه حمد و ثنا مخصوص اونه...راستي گفتم حمد و ياد حمد و ح اول حمدش اوفتادم...تا ميگي ف ميخونم اند كلامت.

خدا بشنو نواي قلبيم...بعد مدتها دادي بهم و الان خبر ندارم ازش خبري كه باعث ميشه خوشحال بشم رو هنوز ندادي بهم...قصد سفر داشتم ولي انگار مدعي نمي خواد بريم ديدارش.

توي اين دوره زمونه عشق نميمونه...ولي خوبي كه مي مونه...مگه نه؟

كوتاه سخن....من ازت ميخوام دستام رو فقط ببيني

نوشته شده توسط تایماز در چهارشنبه 1386/08/30 ساعت 13:50 | لینک ثابت |

 
رضوان گریه نکرد، فرو ریخت. اشک، زیر مردمک های کم خواب و خسته اش، نیم دایره، هلال شد و بر کبودی گود صورتش نشست. اشک، سمج تر از رضوان بود. اصلاً اشکهایش، اشک نبود. خنجر بود. خنجری که به تلمبار دردهایش می نشست و روح خسته و سرسختش را خراش می داد. و رضوان بی صدا فرو می ریخت. بغض، سرکش و عصیانگر، در گلویش رها شده بود. دریا به طوفان نشسته بود. دریا، دل رضوان بود و طوفان، صدای شوهرش.
 
 
حمید (مردی سنگدل و بی رحم) که پسر پانزده ساله اش را تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد، مچاله می کرد. با هر نعره حمید، رضوان گریه می شد. نه با قطره های اشک، با تکه تکه از استخوانهای خود. رضوان قطره قطره و بی صدا فرو می ریخت. سر بلند و مغرور گریه می کرد. گریه اش گریه نبود. مرور 15 سال زندگی با رزمنده موج گرفته ای بود که زیر چرخ دنده های خورد کننده فراموشی، له می شد.
پرسیدم:  چرا طلاقش نمی دی؟ چرا ترکش نمی کنی؟   
گفتم:  مگه نمی گی هفت سال تمام است که مادرت را بخاطر حمید ندیده ای؟
گفتم:  آرمان چه گناهی کرده که باید زیر مشت و لگد پدرش، له و لورده شود؟
چیزی نگفت. سکوت کرد. عمیق و طولانی. بار هفت نفر انسان را به دوش می کشد که دو نفرشان معلولند و مجروح. یکی از آن دو شوهرش است. همسرش. پسر عمویش. کسی که در سال 1367 در فاو مجروح شیمیایی شد و هم زمان دچار موج گرفتگی.
رضوان گفت: می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد و با هزار بد بختی هر ماه ۱۰۰ هزار تومان هزینه دارو و درمان و ۲۵۰ هزار تومان بابت اجاره خانه داد هزینه ای که با گرفتن کار خیاطی تو منزل تهیه می شه . رضوان گفت : اسممو می خواید برای چی؟ بنویس زینب بلاکش! بنویس ... یه زن. زنی که دلش برای شوهرش می سوزه. یه زن که نمی خواد شوهرشو طلاق بده. مگه چه گناهی کرده که طلاقش بدم؟ آدم کشته؟ چاقو کشی کرده؟ مواد فروخته؟ بابا جان رفته جنگ. رفته جبهه. از من و شما دفاع کرده. از من و شما. از ناموس شما.
گفت : هفت ساله که مادرم ازم رو برگردونده. هفت ساله که نه خواهرمو دیدم نه برادرمو. نمی دونم الان چه شکلین، چه ریخیتین! هفت ساله که عالم و آدم از من بریدن. آخه چرا؟ چون شوهرم موجیه؟ چون موج گرفتش؟ چون شیمیاییه؟
گفت : سه ساله تمامه که می رم بنیاد شهید و برمی گردم. سه ساله که به تمام عالم و آدم می گم شوهرم موجیه. شیمیاییه. کو گوش شنوا؟ گفتن برو مدرک بیار. اینم مدرک. مدرک از این بالاتر که فرمانده گردان و فرمانده دسته شون بنویسن امضا کنند. می گن فرمانده لشکر باید تائید کنه. بابا فرمانده لشگر مگه چند تا از سربازاشو می شناسه؟
رفتم بیمارستان چمران اهواز دنبال مدارکش. گفتند خانم بی خود نگرد تمام پرونده ها سوخته. پرونده حادثه اش سوخته. گفتم کتبی بنویسید ببرم تهران. گفتند مسئولیت داره 
سکوت کرد. سکوتی ساکت و سرد. خیره شد به کاغذ پاره هایی که دستش بود. کاغذ پاره هایی که با هزار مصیبت تهیه کرده بود. کاغذ پاره هایی که تنها گواهی مجروحیت حمید بودند.
چقدر بهش گفتم برو دنبال درصد مجروحیتت. هی خندید. و گفت مگه من واسه درصد و سهمیه رفتم جبهه! من واسه مردم رفتم. کدوم مردم؟! مردمی که وقتی موج می گیردت به جای کمک کردن مسخره ات می کنن! مردمی که اصلاً یادشون رفته جنگ چی بود، جبهه چی بود. کدوم مردم مرد! مردمی که وقتی میفهمن محتاج هستی و یه زن تنها و جوان هزار تا پیشنهاد بی شرمانه بهت میدن! یا میگن این دیونه درست بشو نیست برو ازش جدا شو و بیا صیغه م شو!
 فکر حمید بود. فکر آرمان بود. پسر پانزده ساله ای که سخت وابسته پدر بود. پسر پانزده ساله ای که منزوی بود. گوشه گیر بود. از سو تغذیه رنج می برد و با تمام کتک هایی که گاه و بی گاه از پدر می خورد او را سخت دوست داشت و به او وابسته بود. پسر پانزده ساله ای که از زور غصه پدر، هنوز هم شب ادراری دارد. تو خورده است. گوشه گیر است.
گفت: دیشب دوباره بچمو کتک زد. می دونید چرا؟ چون طفلی گفته بود مامان اول مهر اومده نمی خوای یک کمی هم به فکر من باشی؟ چرا همش برای بابا و عمو قرص می خری؟ پس من چی؟
مشکل رضوان یکی دو تا نیست. کاش مشکلاتش در حمید خلاصه می شد و موج گرفتگی هایش و آمدن و رفتن های هر روز و هر روزش به بنیاد شهید. بار برادر حمید که در ایام سربازی اش در اثر تصادف دچار سانحه مغزی شده است و چون کودکی چند ساله می ماند هم روی شانه های رضوان است. برادری که بعد از گذشت سالها هنوز که هنوز است حق و حقوقی برایش تعیین نشده است. چرا؟
برای دنبال کردن پرونده حامد برادر حمید 12 سال است که می روم کرمانشاه و می آیم. 12 سال. خودش یک عمره! 
  
و رضوان اصلاً نفهمید کی مادر شد. کی 29 ساله شد. کی خیاط شد. کی درسش را ول کرد و افتاد دنبال کارهای حمید. کی بزرگ شد. پانزده سالش بود که به همسری پسر عموی رزمنده اش درآمد. پسر عموی همسر موج گرفته ای که روز به روز امواج در سرش کوبنده تر شد و صخره وجودش را مکید. عمری که پله پله تا اتاق فلان مدیر و فلان مسئول ته کشیده. عمری که پشت در اتاق این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ تلف شده. عمری که پای هزار و پانصد و پنجاه و نه برگه تقاضای ملاقات و التماس امضا باطل شده. عمری که به پای پرستاری از حمید و برادر معلولش هدر شد. عمری که روزهایش به سوزن زدن و لباس برای این و آن دوختن گذشت.
گفتم حمید برو دنبال درصد مجروحیتت. خندید. گفت کدام درصد زن! همش واسه خدا بوده. واسه مردم. 
  نگفت که روزگار یک جور نمی مونه. نگفت که موج گرفتی هر روز بدتر از دیروز می شه. نگفت که بالاخره منم یک زنم. یک زن تنها که یه روزی خانواده اش و کس و کارش به خاطر شوهر موجیش ولش می کنن به امان خدا.
نگفت. اونقدر نگفت تا بالاخره ورشکست شد. رفقاش سرش کلاه گذاشتن. بنگاه معاملات ملکی داشت و نمی دونست که دوستاش دارن می چاپنش
.
 رضوان تو چه مدرکی از شیمیایی بودن حمید داری؟ چه مدرکی از مجروحیتش داری؟ سئوال من برای رضوان سنگین بود. گران بود. جوابش در کف پاهایش تیر می کشید. کف پاهایش که آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود ، آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود که دیگر پا نبود. واریس بود. رگ های کلفت آبی رنگ از قوزک بیرون زده بود. تمام مدرک مجروحیت رضوان چند تکه کاغذ نیمه سوخته بود. چند تا نامه. چند تا عکس. چند تا ورق بی مصرف.
به صورت رضوان نگاه می کنم که کبود است. حمید در حالت بیماری و موج گرفتگی اش چنان او را زده که نیم دایره گونه راستش کبود است. دلم می خواهد بپرسم :  رضوان از تو هم حلالیت طلبیده؟
همین مادرش که ده سال است در خانه ما بست نشسته است و به کرمانشاه باز نمی گردد. همین مادرش که از دست پدر حمید به خانه پسر مجروح جنگی اش پناه آورده بود. همان پدر حمید که سر پیری معرکه گیری کرده بود. همان پدری که با ازدواج دوباره اش تمام دار و ندارش را مهر همسر دومش کرده بود. همان ازدواجی که خانواده حمید را متلاشی کرده بود. همان ازدواجی که مادر و دو خواهر حمید را روانه تهران کرده بود. همان خواهرهای محصل و دانشجو که خرجشان را رضوان بی منت می دهد. همان خواهرانی که حالا فعلاً درس می خوانند و تمام فکر و ذکر رضوان موفقیت آنها در تحصیل بود. خدا رحمتت کند بابا! چقدر دلت می خواست من بروم دانشگاه. خدا بیامرزد برادرت را که با ازدواج دوباره اش مانده ریگی برای حمید نگذاشت!
گفت:  ما که از تحصیل خیری ندیدیم. دیپلم که گرفتم حمید گفت بسه. همین هم برایت زیاد است.
گفت:  اگر بدونید چه دختر درس خوانی بودم!
گاهی پیش خدا کم می آرم. گاهی از خدا می پرسم مگر گناه حمید و امثال حمید چیست؟ که این طور خودشان و خانواده شان در عذاب و عتابند؟ مگر برای مردم و مملکتش موجی نشده؟ مگه برای وطنش، سرزمینش اینطوری نشده. 
 وطن. وطن. وطن. وطن یعنی بغض بی خودی. برای زنی که هر شب زیر مشت و لگد شوهر موجی اش خورد می شود و در برابر وسوسه طلاقش بردباری می کند و سکوت. وطن یعنی " حمید . ی " که پرونده سانحه مجروحیت جنگی اش در بیمارستان اهواز سوخته است و حالا کسی زیر بار موجی بودنش نمی رود. وطن یعنی شعار. شعار دادن.
وطن یعنی اشک ریختن همسر یک مجروح جنگی در هفته دفاع مقدس. یعنی التماس کردن زنی در برابر ساختمان بنیاد شهید. وطن یعنی تاول های یک وجبی. یعنی خس خس سینه. یعنی خود سوزی مجروحین جنگی در چشم مسئولین. وطن. وطن. وطن...
گفتم:  من کاری از دستم ساخته نیست رضوان . من فقط می توانم عکس بگیرم و بنویسم بقیه اش با خدا.
گفتم:  کاش می توانستم کمکت کنم. اما حال و روز خودم را که می بینی.
نه چیزی نگفتم. مات ماندم و ساکت. در برابر شب ادراری های پسرکی 15 ساله که هر شب از دست پدر موجی اش کتک می خورد و می داند که بابا مقصر نیست. می داند که بابا مریض است. بیمار است. پسرک اما درد دارد. دردی سنگین. دردی که از ابتدای تولدش با اوست.
نه چیزی نگفتم. چی می گفتم؟ حرفی هم مگر مانده؟
 
 
و رضوان رفت. چادر مشکی اش را سرش کشید و رفت. انگار که اصلاً نیامده بود. وقتی می رفت هوا پائیز شده بود. هفته دفاع مقدس. روی دیوارها نوشته بودند " اگر ایستادگی نمی کردیم چه می شد؟ " فاطمه آمده بود که همین را بگوید. همین ایستادگی را.
دیروز ما به او احتیاج داشتیم و او (حمید ی) با تمام وجود آمد و امروز او و خانواده اش یاری و کمک ما را می خواهند. همه چیز را سیاسی نبینیم. نگوئید می خواست نره جبهه، مگه برای ما رفته، بره از همونایی بگیره که فرستادنش، اگه نمی رفت الان تو و خانواده ت چه سرنوشتی داشتید؟پس انسانیت کجاست؟ او ناموس من و توست ، دیروز او برای دفاع از ناموس ما رفت و امروز ناموس او ...
 
برخی از مشکلات جانباز اعصاب و روان و شیمیایی (حمید ی):
 
۱- پرداخت اجاره بهاء مسکن اجاره ای (ماهیانه ۲۵۰ هزار تومان) 
۲- درمان و هزینه های دارویی سنگین جانباز (ماهیانه بطور متوسط ۱۰۰ هزار تومان) 
۳- شغل متناسب با شان و منزلت همسر جانباز (خیاطی)
 
بانک ملت -  شعبه سه راه وحیدیه نظام آباد کد ۹/۶۸۵۶  - شماره حساب: ۹/۸۳۲۵۲۴  به نام خانم ( رضوان یادگاری).

 
امام علی (ع): کافر سخاوتمند نسبت به مومن بخیل به بهشت نزدیکتر است.
نوشته شده توسط تایماز در شنبه 1386/08/26 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

خدای خوب و بزرگ و مهربان که دادید به ما گوش و زبان، سلام!

امیدوارم حال شما خوب باشد. اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم که خوبیم. نفسی می آید و می رود و ملالی نیست جز دوری شما.

اه، این دری وری ها چیه که دارم میگم!

خدا، اگه ملالی نیست جز دوری شما رو این جور تعبیر کردی که دلم میخواد بیام پیشت، تو رو به خودت قسم جدیش نگیر! اصلا حال و حوصله مردن ندارم!

خواستم برات نامه بنویسم و معمولا هم نامه ها یه همچین چیزی دارن دیگه! حالا تو گیر ندی یه وقت منو بکشی که ملالم از دوریت از بین بره ها!

اصلا نامه و اینا رو ولش کن.

دو کلمه حرف دارم باهات. میزنم ومیرم. زیادم وقتت رو نمی گیرم که به احوالات بقیه برسی.

ببین خداجونم! ما آدم ها بعضی وقتا قاطی می کنیم و چشامون رو می بندیم و دهنمون رو باز می کنیم و کمی تا قسمتی مغزمون رو می فرستیم تو تعطیلات و یه سری حرفا رو می زنیم. این قاطی کردن هم خودش انواع مختلف داره. یا از دست خودمون قاط می زنیم یا در حال صحبت با کسی یهو از دست خودمون و همون کس مورد نظر قاط می زنیم. بعد در طی فرآیند قاطی کردن و عصبانی شدن که توام با بی منطقی شدید هم هست هم به خودمون گیر میدیم،هم به طرف، هم به زمین و زمان و هم به خدای زمین و زمان.

گیر دادن به سه مورد اول چیز زیاد مهمی نیست و کمی تا قسمتی تو دنیای ما آدم ها طبیعیه! خودمون مشکلمون رو با خودمون حل می کنیم.

اما بعضی از آدما از جمله من بعضی وقتا که قاطی می کنن متاسفانه یه کلماتی می گن که خطابش به تو هستش. دلیلشون هر چقدر هم که موجه باشه به درد عمه مبارکشون می خوره.

و من الان خواستم یه کوچولو باهات صحبت کنم و بهت بگم که اولا که خودت میدونی که من هیچ کسی رو به اندازه تو دوست ندارم و خیلی باهات حال می کنم وخلاصه از همین لوس بازی های رمانتیکانه دیگه.

از اونجایی که میدونم علاقه تو به من کمتر از علاقه من به تو نیست ( مرسی اعتماد به نفس! ) مطمئنم که چیزی به دل نگرفتی! یعنی اصلا ماه تر از این حرفایی!

اما بهر حال خواستم بهت بگم که متاسفم و اون حرف ها و حرف های مشابه اون اصلا و ابدا حرف دلم نبود. حرف دل من فقط یه چیزه که خودت خیلی بهتر از من میدونیش و اونم اینه که خیلی مخلصیم هم به خاطر داده هات و هم به خاطر نداده هات. و از تو که بهترین دوست من هستی هر چه برسد نیکوست!

مواظب خودت و خودم باش! فعلا خداحافظ!

 

پیوست: من خوبم، اما تو باور نکن!

خدایا نمی دونم این جمله رو از تلویزیون شنیدم، یا پشت نیسان یا کامیون دیدم، یا تو یه مجله ادبی یا تو یه مجله زرد یا تو دیوان یه شاعر یا کتاب یه نویسنده خوندم. بهرحال اینش زیاد مهم نیست!

اما اگه دلت خواست این جمله رو تو یه پرانتز بعد از جمله" اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم که خوبیم" بذار.

مخلص شما: تایماز گلوله یخ

نوشته شده توسط تایماز در پنجشنبه 1386/08/03 ساعت 11:1 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی؛ تنگ می شود و
دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم.
و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم.
گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم و
گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم
را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم...............................

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

قند و عسل ها
دختر نیمه شبهای تاریک(حنانه)***
تـقـصـیـر مـن نـبـود ....(نيلو)
باران(سميه و حنانه){عشقه هکرها بود}
اياهو(ساقي)
جدی نگیر...!!(سلي)
کاش بفهمی(نازنین)
تینا(calm)
رو به انتحار(سایه همشهری عزیزم)
در گذرگاه سبز خاطره ها(م.حمیدی)
دارالسلام(بزدل شجاع)
معلوم هنر دوست
مجهول
زوج شیکپوش(آیسان&بابک)
دلم برات تنگ شده(سحر)
نجواي نيمه شب(سایه)
محسن بی ادب
نازنین عاشق(مهناز)
تقصیر من نبود ....(نيلو)(یادگاری موند)
بيا تو عامو(آرمین)
رو به فردا(رکسانا)
لارس
ابری تر از پاییز(باران پاييزي)
نمیدونی چقدر دلم گرفته(شیده)
عشق هميشگي تويي(شکوفه اشک پاییز)
بروبچ سرخ دل
× معبد نيايش × ( سها خانومي)
هيچكس تنهايي ام را حس نكرد(رويا)
گـل يـخ(نازنين)
faranak mamosheh(فرانك خانوم)
(( دیگه می زارمت کنار )){دختر خاله نيلو}
و باز تقصير من نبودي ديگر
غریب آشنا ( داداش نازنینم)**
موفقیت مال ماست اینو یادت نره( آبجی ستاره عزیز)
پرسياوشان( مينا)
قالب وبلاگ بلگفا

طراح قالب

Copyright (C) 2007, http://taymaz.blogfa.com. all right reserved
Design by تايماز گلوله يخ